آغاز
دوران نگاه
نگاه گاه و بي گاه
شروع شد
آرزويم تناه بودن نيست
اما تناه بودن را دوست دارم
ارزويم اين است كه با باد ،باران خلوت كنم
باد براي شكستن و باران براي گريستن
معني عشق چيست؟
عشق چيست؟
بي معني ست
در اين آغاز نا فرجام عشق بي معني ست
نیاز قلب خستمه
دوران نگاه
نگاه گاه و بي گاه
شروع شد
آرزويم تناه بودن نيست
اما تناه بودن را دوست دارم
ارزويم اين است كه با باد ،باران خلوت كنم
باد براي شكستن و باران براي گريستن
معني عشق چيست؟
عشق چيست؟
بي معني ست
در اين آغاز نا فرجام عشق بي معني ست
تو لب گشودی و من محو یک سلام شدم
و بی مقدمه درگیر این درام شدم
ورق زدی و تمام دلم به حرف افتاد
ورق زدی و به حرف تو زود خام شدم
چه سطرهای عزیزی که رد شدی از من
چه فصلهای قشنگی که نردبام شدم
دو فصل خواندی و ول کردی انتهایم را
دو فصل رفتی و پنداشتی تمام شدم
ورق ورق شدم و در غروب بُر خوردم
و در مسیر عبور تو قتل عام شدم
غرور ساکت من در مرور ساده تو
مرا درست نخواندی و من حرام شدم
بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم
تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم
نپرس تازه چه داری
که هر دقیقه
که هر آن
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم
مرا به قلب خود،این متن نانوشته ببر
-تا-
نه از حواشی
از قلب ماجرا بسرایم
زبان دست صمیمی ست،ای زبان صمیمی!
بخواه از تو
ببخشید!
از شما بسرایم
سکوت کن که فقط دست ها به حرف در آیند
که از زبان(غریبان آشنا)بسرایم
چه بار ها به یقین می رسم که باید از این پس
در این زمانه ی کر،شعر بی صدا بسرایم!
چه بارها به خودم گفته ام که:
شاعر ساده!
چرا،چرا،به هزران چرا،چرا بسرایم؟
وسال هاست به خود پاسخی نمی دهم ای دست
که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم
از اون همه رنگ ریا
گذشتم از هم نفسی
دقدقه ها،این اشکای بی انتها
تو رفتی من رها شدم
مثل کبوترا شدم
ازادم بی ریا شدم
خدا رو شکر شناختم
با اینکه بی صدا شدم
گذشتم و بگذر ازم
من دیگه بی تو ما شدم
هر روز پیر تر می شوم
از دست این دلم
از این گذار زندگی
شعرم به اشک لبریز می شود
باور کنید حال و هوایم مساعد است
این دانه های غم ازرده خاطرت نکرد؟
پاکش نمی کنم
هر روز هنگام رفتنم سر می رسد
گاهی تپش هایم به سر می رسد
تنها ترین واژه ام خوش باش ای عزیز
رفتی به باد دادمت با یک غزل
شعرم بدون وزن،قافیه
آکنده از غم
لبریز بارش است
وووووو همه و همه
اومدم یه چند وقت پیشتون باشم اگه دوس دارین تو نوشتن مطلب کمکم کنید
کنار طاقچه لم داده بود؟
نگاهی کردم
در دل غوغایی شد!
این همان همان بی کران آبی بود
نه
چشمان بی فروغ و غم آلود یک رسوا
عاشق نیستم
اما لحظه ایست روییدن عشق
امروز شنیدم که زمزمه رفتن داشت
قصد سفر کردن داشت
به فکر وا رفتم
دیوانه می شدم که هر روز بدتر از دیروز
و ای خدای من
که خالی تر از خاواب ها منم
این زندگی را با تمام بود و نبودش می بوسم
و لای دفتر روزگار خاک خورده می گذارم
ایا کسی می شند
از بس که با ادمهای کر دردو دل کرده ام دهانم خشک شده است
و کسی فریاد سکوتم را نشنید
داشتم از جوانی می پرسیدم که این خالکوبی روی سینه ات واسه چیه.
گفت داغ بردگیست.
گفتم چه بردگی ای الان که سال هاست برده داری تموم شده.گفت گوش کن تا واست بگم.
جوان داستانش را برای من باز گو کرد.و این طور بود که:
روزی با مادرم بگو مگو کردم ، داد می زدم ، سرخ شده بودم، رگهای گردنم داشت پاره می شد.
حرف های نامربوط می زدم، توهین می کردم.
در همان گیر و دار بود که مادرم با سوز دل خاصی گفت پسرم حلالت نمی کنم.
انگار اب یخی بر کوه اتشم ریخته بودند.
خاموش شدم،حرفی نزدم حتی کلمه ای.
بعد از آن روز مدتی گذشت شاید ماه ها .
من و مادرم کنار هم نشسته بودیم
سرم را پایین اندختم و گفتم
مادر حلالم می کنی؟
مادرم با لحنی آروم گفت واسه چی می پرسی پسرم مگه چی کار کردی؟
گفتم کاری نکردم که
همین طوری می پرسم.
گفت من تو رو حلال نکنم پس کی می خواد حلال کنه.
غروب اون روز وقتی کسی خونه نبود روی یه تیکه اهن حک کردم مادر
بعد داغش کردم زدم روی سینم.
و الانم این افتخار منه که بنده و برده ی مادرم هستم.
امید وارم که زحمات مادرتوون رو فراموش نکنید
باز تنها شدنم بارانی ست
باز هم رفتن تو بارانی ست
باز یک نیمه شب تنهایی
دل دادن من به تو چقدر رویایی ست
من کوه غم و ویرانم
دریا شدن بی تو همان شیدایی ست
عاشق نشدم من که برای یه دم
عاشق شدن من عاشقی لیلایی ست
با من چه کردی ای لیلای من
درمان غم دل چه کار جان فرسایی ست
در خود نگرم، کار خطا می جویم
بازا ی که یارا دل ما زندانی ست
دوس داشتی نظر بده